دل نوشته های جوجه نانازی

متن مرتبط با «دل نوشته ی زیبا» در سایت دل نوشته های جوجه نانازی نوشته شده است

دل نوشته ی سیصد و نهم

  • نیلوبلاگ

    بالاخره دفاع کردم بالاخره بالاخره بالاخره چهارم آبان ساعت هشت صبح نمره هجده از هجده ........

    ادامه مطلب
  • دل نوشته ی سیصد و هشتم

  • نیلوبلاگ

    یک ماه از ترم مهر گذشت.... همه ی کارهارو دوباره انجام دادم، و دوباره رسیدم به هماهنگ کردن استادا با هم تا دفاع کنم. و باز هم همون داستان، با هم توی یه روز هماهنگ نمیشن...!! چه غلطی کنم....؟...

    ادامه مطلب
  • دل نوشته ی سیصد و هفتم

  • نیلوبلاگ

    گفتم بیام بنویسم، تا دفاع کنم و اینجارو ببندم. لی انگار دفاعم طلسم شده. ترم تابستونم تموم شد و استاد راهنمام و داورم با هم هماهنگ نشدن که بیان و من دفاع کنم :( افسردگی گرفتم... پشیمونم چرا دارم ارشد می خونم، چرا بهت چنین قولی دادم، اصلا چه لزومی داشت بهش عمل کنم. یادمه موقعیت کاری خوبی داشتم، ولی گفتم ارشد مهم تره، باید بگیرم، چون قول دادم، اونموقع خیلی برام مهم بودی. ولی الان... واقعا پشیمونم... دوباره باید واسه ترم مهر انتخاب واحد کنم، دوباره فرم کفایت و ... دوباره همه چی از اول..... :((...

    ادامه مطلب
  • دل نوشته ی دویست و نود و هفتم

  • نیلوبلاگ

    نهم دی تولد برادرزادم بود، وای دیرتر گرفتن که آخر هفته باشه و ... شد چهارشنبه شب یاردهم دی! شب کریسمس و شب تولد تو!xa0توی فکرش بودم که چکار کنم، چجوری بهت تبریک یگم، صبحشم که نمی تونستم اس بدم، پنجشنبه بود و خانمت خونه بود. توی همین فکرا بودم که همونجا وسط تولد خودت زنگ زدی! دیگه سریع هلهلکی جواب دادم ولی وسط مراسم و عکس گرفتن بود که باید سریع قطع می کردم، دیگه نشد تبریک بگم. اون شبم حسابی کیک خوردیم و خوش گذشت. روز یازدهم ظهر دوباره زنگیدی، گفتم: تولدت مبارک، گفتی: کدوم تولد بابا توی بی پولی، گ...

    ادامه مطلب
  • دل نوشته ی دویست و نود و هشتم

  • نیلوبلاگ

    چند وقت پیش اس داده بودی که تهران نمیای؟ گفتم: شاید بهمن با خونواده بیام. روز اول بهمن اس دادی! گفتی: بهمن شدا نمیای؟ گفتم: چه خوب آمار داری، گفتم شاید بیایم نگفتم حتما میایم... پشتش زنگیدی یکم حرف زدیم و ... هفته پیش قرار بود یکی از دوستام واسه دوست پسرش تولد بگیره و ما رو هم دعوت کرده بود. ما هم گفتیم از موقعیت استفاده کنیم و خوش بگذرونیم. همه آماده بودیم که شب قبلش خانم میگه کنسل شد! اعصاب همه ریخت بهم، خیلی استرس داشتیم، خیالمون راحت شد، ولی کلی زحمت کشیده بودیم... امروز دلم خیلی گرفته. بغض ...

    ادامه مطلب
  • دل نوشته ی سیصدم

  • نیلوبلاگ

    هنوز چند تا اس ام اس هایی که دوران دوستیمون بهم داده بودی رو توی گوشیم دارم! چند تا از اس هایی که دوسشون داشتم! چند روز پیش داشتم می خوندمشون دیدم یکیش نیس! نمی دونم چی شد، خودش پاک شده انگار! گفتم بیام همینایی که دارمشون رو اینجا بنویسم تا پاک نشدن. که همیشه واسم بمونن.... . . وقتی داشتم اس هارو می نوشتم بغضم گرفت. خیلی وقته کسی اینجوری دوستم نداره......

    ادامه مطلب
  • دل نوشته ی سیصد و یکم

  • نیلوبلاگ

    پروپوزالم دوباره توی شورا رد شد :(( خسته شدم دیگه، از روزی که زنگ زدن اصلا طرفش نرفتم. باشه بعد از عید. روزی که شورا تشکیل شده بود صبحش با هم حرف زدیم. گفتم امروز شوراست، یا فردا صبح یا امروز بعد از جلسه شورا بهم زنگ می زننو گفتی: امروز عمرا زنگ بزنن! ساعت سه بود که زنگ زدن، وقتی بهم گفت رد شد، گوشی رو که قطع کردم زدم زیر گریه. بعد یاد حرف تو افتادم که گفتی عمرا امروز زنگ بزنن. یه اس دادم بهت گفتم: از دانشگاه زنگ زدن گفتن پروپوزالم رد شد. پشتش زنگیدی دیدی دارم گریه می کنم، گفتی: خاک بر سرت بخاطر...

    ادامه مطلب
  • دل نوشته ی سیصد و دوم

  • نیلوبلاگ

    دیگه نزنگیدی... فقط می خواستی... بیخیال عیدت مبارک پیشی، امیدوارم امسالت خیلی خوب باشه، بهتر از هر سال. زندگیت بیفته روروال، لبت پر از خنده، جیبت پر از پول. حتما تعطیلات میای شمال، ولی فکر نکنم چیزی نصیب من بشه..! واسم دعا کن......

    ادامه مطلب
  • دل نوشته ی سیصد و سوم

  • نیلوبلاگ

    دیگه بهم زنگ نزدی. من از آسانسور سقوط کردم و ده روز بیمارستان بودم و خدا زندگی دوباره بهم داد و دوباره برگشتم خونه و ... تو دیگه بهم زنگ نزدی. خودم بهت اس دادم: خبر مارو نمیگیری؟ بعدش زنگیدی گفتی بعد از اون قضیه دیگه جرات نکردی زنگ بزنی، قضیه اسانسور رو تعریف کردم، شاااخ در آوردی، مثل همه ی کسایی که می شنون... فرداشم زنگیدی حالم و پرسیدی... اینم از حال و روز ما... حالا حالاها باید اینجا دراز بکشم، دلم دور دور می خواد......

    ادامه مطلب
  • دل نوشته ی سیصد و چهارم

  • نیلوبلاگ

    فردا ولادت حضرت علی وروز مرد هستش. روزت مبارک پیشی. دیگه مردی شدی واسه خودت. امیدوارم همیشه سایت بالا سر خونوادت باشه. همیشه مردی باشی که همسرت و بقیه ازت راضی باشن....

    ادامه مطلب
  • دل نوشته ی سیصد و ششم

  • نیلوبلاگ

    واسه کارای پایان نامم یه مدتی تهران موندم، توی همون روزا گیرم آوردی... و باز هم اصرار به دیدن، حتی وقتی خانمت باردار شده... دیگه نتونستم تحمل کنم، نمی دونم حس خیانته؟ چیه؟ ولی هر چی هست خیلی حس بدیه، چندشه! ایندفعه دیگه دل و زدم به دریا، بهت گفتم دیگه بهم پی ام نده، زنگم نزن... انگار خیالم راحت شد......

    ادامه مطلب